تبليغاتX
--> سایه رنگ
یازدهم اردیبهشت 1387
 

 

 

حالا که  میان  من و تو  فاصله ای نیست ...

عاشق شده ایم و به جز این مشغله ای نیست

 

 

حالا که به دریا زده ام  در تن ِ  این عشق

دریا زده ام ، هیچ کجا  اسکله ای  نیست

 

مادر شده ام ، نطفه ی این عشق رسیده ست

سنگین شده این بار ، ولی  قابله ای نیست

 

دیروز که تو خسته شدی ، عشق زمین خورد

امروز که من خسته شدم ، غائله ای نیست !

 

لبخند بزن ، این غزل از آب گذشته ست

دیگر به تنش  رخت ِ سیاه ِ  گله ای نیست

 

یک تور ِ  سپید است  نشان ِ من و تسلیم

شادند همه ، در دل من هلهله ای نیست !

 

نزدیک شدی ، یک... دو قدم... آه... رسیدی

افسوس  که با آمدنت  ...  زلزله ای  نیست !

                                        

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط ناهید نوری   | 

دوم اردیبهشت 1387
 

 

از آب گرفتند  شبی آه ِ ترم  را

بردند و شکستند  گلوی تبرم را

 

آویزه ی گوش همه کردند همان جا

فریاد ِ رها مانده ولی در به درم را

 

گشتند دلم را و نگشتند ، ندیدند

اندوه ِ تو بدجور شکسته کمرم را

 

آغوش گشودم به هوایی که  بیایی 

هر بار بریدند  فقط بال و پرم را

 

اندازه ی تقویم شده وسعت این بغض

پر کرده سیاهی همه ی دور و برم را

 

در آینه افتاد نگاهم ، تو ندیدی

لبخند چروکیده و چشمان ترم را

 

 

 

 * این هم یک وبلاگ خوب ، حتما " ببینید .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط ناهید نوری   | 

یکم اردیبهشت 1387
 

 

امروز برای اولین بار فهمیدم که دیگر زجر نمی کشم .

وقتی جوهرخودنویس پاشید روی کاغذ و دفترشعرم خراب شد ،

وقتی حنا را توی باغچه در حالی پیدا کردم که تا زانو توی

 خاک بود و پیراهن صورتی اش پاک از ریخت افتاده بود ،

وقتی برای بارپنجم تلفن زنگ خورد و گوشی را که برداشتم ، از آن سوی خط صدایی نیامد ،

وقتی رضا برای چندمین شب متوالی دیر به خانه برگشت ،

وقتی مجبور شدم برای پرداخت قبض آب و برق و تلفن ،

 گردنبند یادگاری مادرم را بفروشم ،

و وقتی ...

فهمیدم که دیگر زجر نمی کشم .

بوی پیاز سوخته خانه را پر کرده بود .

حنا برگ های دفتر شعرم را ورق ورق می کرد .

من روی زمین دراز کشیدم و خوابیدم .

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط ناهید نوری   |