|
از بساط هر شبه
به شاهدخت ، مادرم
روزی که رختخوابها آتش گرفتند ، من هنوز روی تقویم دنبال جای پای شاهدخت می گشتم که رفته بود ! که معلوم نبود کجاست !! که موهای بلند و سیاهش را بافته بودم و گذاشته بودم لای یک دستمال معطر !!
شروعش مثل همه ی قصه ها از بودن و نبودن خانه ای نقلی ، وسط یک محله ی پرجمعیت شکل گرفت . وقتی که من پله ها را مدام به اشتباه بالا و پایین می کردم و هر بار یک پله کم می آوردم برای رسیدن . شاهدخت نشسته بود روی پلکهای بسته ی من و لالایی می گفت برای لحظه هایی که می آمدند واو دیگر نبود تا بودنم را معنا کند ، وسط این خانه ی نقلی . موهای بلند و سیاهش شدند شبی که ادامه داشت تا ابد . طنابی که شاید سرش را نگه داشته بود تا آخرش را گم نکنم !! آدرسی نداشتم . می گفتند دفعه ی آخر توی بهشت زهرا دیده اندش که داشته می رفته ، همینطور برای خودش و ذکر می گفته . گوشم را چسبانده بودم به سکوت که شاید صدای خش خش چادر سیاهش بپیچد توی دماغم و من باز بچرخم وبچرخم و یک دایره کم بیاورم برای رسیدن ...
رختخوابها که آتش گرفتند ، من هنوز روی پله ها تقویم را ورق می زدم . صدای سرفه های خشک شاهدخت کشیدم رو به بالا . دود همه جارا پر کرده بود . سطلهای آب دست به دست می شدند . کسی معلوم نبود . فقط دستها بودند و سطلها . دست اول را باخته بودم . خواب از سرم پریده بود . صدایم کفاف فریاد را نمی داد . دود بود که می دوید سمت گلویم و نفسم که یک پله کم آورده بود برای رسیدن ....
سطل آب را گذاشتم زمین . دست بردم تا سنگی بردارم و تق تق تق ... آدرسی نداشتم . چادر سیاهم ادامه ی شبی بود که کشیده می شد تا ابد .
شاهدخت ..... شاهدخت ......
کلام از نگاه تو شکل می بندد خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی ! احمد شاملو
کلام از نگاهت خبر می شود تو می آیی و اینقَدَر می شود
نوشتم : خدا آسمانی تر است زمین با تو متنی دگر می شود
تو آن روح سبزی که درباره ات خزان خدا بی اثر می شود
قسم خورده بودم که آدم شوم قسم های حوا هدر می شود
مرا لمس باران صدا می زند مرا چشمه هایی که تر می شود
تو می آیی و ابر بارانی ام ، فقط قطره ای در به در می شود
کجا می شود سر به عادت گذاشت ؟ که عادت به عادت ، مگر می شود ؟
مرا با عبورت به معنا ببر به پابوس دریا ، اگر می شود !!!
|